تبليغاتX
خر تو خر ............
سلام - بدون هيچ چيزي فقط ديدم اگه بلاگ رو تعطيل كنم ديگه سكته مي كنم - به همين خاطر تصميم گرفتم دوباره راه اندازي كنم .............. حالا اين هم از اين .....

11 سال پيش (وقتي حاجي 6 سالش بود) ……

 

گريهحاجي: بابا دندونم درد ميكنه

بغلبابا: خوب باشه عزيزم ميريم دكتر

قان قان قان قان (صداي ماشين باباي حاجي توي راه دكتر!)

حاجي الاغ هم بي خبر از همه جا فكر ميكرد كه اين دكتر هم مثل دكتر خودش بهش شكلات ميده تا خرش كنه و معاينه كنه و آمپول بزنه گاو

قيجججججججججججج ‌(صداي ترمز ماشين باباي حاجي جلوي دندون پزشكي)

كشيدن مودر انتظار نوبت

اجازهقيججج (صداي باز شدن در اتاق دكتر توسط حاجي)

ترسدر اين لحظه بود كه حاجي در 4 خط بالاتر چه اشتباه بزرگي كرده

حاجي : سلام

دكتر : سلام بچه

ترسحاجي: بچه خودتي (البته تو دلش)

دكتر: بچه بشين اينجا

حاجي: چشم

و اين همون لحظه اشتباه بزرگه تا به خودم اومدم ديدم دكتر با يك آمپول گاوي روي سرمه و اينجا بود كه فهميدم چاره اي جز جيغ زدن نيست ولي ديگه دير شده بود و كار از كار گذشته بود حتي نگاههاي مانند يك كره خر يتيم به دكتر و بابا بي فايده بود اونا تصميم پليدشونو از قبل گرفته بودن و اون آمپول گاوي اول و اخر سهم من بود

حاجي:

بقيه مرضا:

….

من كه نموده شده بودم و در انتظار اثر كردن بي حسي و همزمان در فكر گرفتن حال دكتر

اينجا بود كه فرار ار درمانگاه چاره اي جالب بنظر اومد

چند لحظه بعد هم اين فكر رو عملي كردم و وقتي كه بابا متوجه شد با هم دستي عوامل درمانگاه اومدن دنبالم بعد از چند دقيقه تعقيب و گريز اين اونا بودن كه پيروز ميدان شدن

و منو مثل اسيراي جنگي بردن توي اتاق دكتر

دكتر عزيز و جيگر طلا هم بدون هيچ مقدمه اي انچنان ضربه اي نثار گوش من كرد واينجا بود كه پي بردم فكر فرار همچين جالب هم نبوده

حاجي :

باباي حاجي :

دكتر : 2 تا دستت رو ببر بالا يك پا رو هم بگير بالا

حاجي: چشم

دكتر: صبر كن اين مرض تموم بشه حالتو ميگيرم فرار ميكني

…… (در اين جا نقطه نشان دهنده اتمام كار مريض قبلي ميباشد!)

دكتر: بشين اينجا بچه

خب دندونتو بايد بكشم

حاجي كماكان

دكتر هم انبرش رو ميندازه توي دهن من بد بخت و تازه فهميدم كه اون امپوله بود!! قرار بود اونو كه ميزنم ئيگه درد نگيره اما اون ابتكار فرار از درمانگاه باعث شده اثر آمپول تموم بشه و اين يعني

ولي دكتر بدون اعتنا به اين موضوع كارشو انجام ميداد و خوب بعد چند دقيقه بعد

خوب تموم شد دهنتو باز كن ببينم

اوه اشتباه كشيدم!!!

و اينجا بود كه من دكتر رو ديدم!

دوباره انبر رو برداشت و شروع كرد به كار و عجيب دردي داشت

البته پدر جان سيمرغ بلورين گرفتن بخاطر ايفاي نقش چغندر در دندان پزشكي

…….( اين نقطه ها نشانگر گذشت همون 16 ساليه كه در خط اول بهش اشاره شد )

توي اين 16 سال ديگه با همجور درد دندون كنار اومدم و طرف دكتر دندون پزشك نرفتم تا هفته پيش كه ديگه واقعا ديوانه شدم و رفتم يك دكتر دندون پزشك

بعد از دراز كشيدن روي unit در يك چشم بهم زدن دكتر با انجام يك عمليات ايزائي آماده كردن آمپول در دهان بود كه اشكم در اومد

دكتر كه كف كرده بود گفت بلند شو گورتو گم كن

حاجي: جان؟

حاجي: جون ببيت بابا بيخيال كارتو بكن

دكتر: نميشهههههههههههه

با 1000 بدبختي دكتر راضي ميشه بدون بي حسي كار كنه بعد از كلي درد و بيچارگي و حدود 45 دقيقه عذاب مداوم كار به اتمام ميرسه و اين لحظه مصادف ميشه با لحظه اي كه دكتر ميفهمه اشتباد كرده در انتخاب دندون واسه كار

نميدونم چرا يك دفعه اين دكتر هم تغير شكل داد و اينجوري شد 

تصميم گرفتو از درد دندون بميرم ولي ديگه پيشه   نرم واسه درمان درد دندون

خدايي …خوش  شانس تر از منم هست؟

 

دست به آب

 

 

+ نوشته شده توسط حاجي در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:34 بعد از ظهر |

یاد پارسال بخیر ......

شب عیدی آدم که میره بیرون حالا چه خوردنی - چه نوشیدنی - چه دیدنی - چه خندیدنی - چه گرییدنی و بالاخره به قول بچه ها گفتنی دلش غش میره برای خریدنش .....

ما هم مثل جوونهای دیگه زدیم توی خیابون و گردش بین مردم و دیدن فروشند ها و خریدارهای وسایل با قیمت های سرسام آورشان .....

شما که میدونید فقیرایی مثل من و آقایان و خانم ها ........!!!!!

هر چی رو ببینن فقط می تونن بگن به به چقدر قشنگه .....

فقط همین .... دیگه اجازه ندارن بهش دست بزنن چون مانی ( پول - دلار - اسکن ) ندارن .....

جونم براتون بگه از اون شب که از گفتن به به چه قشنگه فارغ شده بودیم و داشتیم می اومدیم خونه ...؟؟؟؟ !! ناگهان ؟؟؟...! چشتون روز بد نبینه چشمون افتاد به آجیل ؟؟؟!...

عقل گفت برو - پا گفت نمیرم .. دست گفت یا بخر یا می دزدم ... دل گفت نامردی نکن می مونم اینجا ها !!!! .... جیب گفت خالیم ...

عقل گفت خر نشو ... دل گفت : چشم گفت : دست گفت :

دوستام گفتن فوقش میشه نیم کیلوش دوتومن بریم بخریم حلقه زدیم دور هم اون هم کجا ؟ درست جلوی شیرینی فروشی

جیب ها مون رو خالی کردیم و گذاشتیم رو هم که جمعاً شد سه تومن این سه تومن مال 5 نفر بود و سهم من از اون فقط 300 تومن . ... از خوشحالی اونقدر هل شدیم که هر 5 نفری برای خرید نیم کیلو آجیل مثل لاشخورهای گرسنه ریختیم تو شیرینی سرا .....!!!!!!**

نمیدونم کی به خودم اومدم شاید بعد از دیدن قیمت واقعاً غیر قابل باور آجیل که خون داخل رگهایم منجمد شده بود و دوباره به جریان افتاده بود فهمیدم چه خبر شده .... آجیل 5 تومنی در عرض کمتر از 24 ساعت شده بود 7 تومن ....وقتی حسابی یخمون آب شد یکی از بچه ها دست کرد تو جورابش و یه 500 تومنی بو داده ازش در آورد وبالاخره ما به آرزومون رسیدیم و با لطف بی شمار دوست نفر پنجی نیم کیلو آجیل خریدیم و 5 نفری مثل لشکر فاتح از شیرینی فروشی بیرون اومدیم . تازه دو قدم دور نشده بودیم که

 وسط پیاده رو حمله کردیم به آجیل مدار مرده و .....

سهم من یه مشت آجیل با مخلفات یک عدد پسته  دو عدد فندق و احتمالاً یک فقره بادام از نوع زمینی و یکی دو فقره بادام هوایی بود !!!!!!

تازه می خواستم شروع به خوردن کنم که چشمتان روز بد نبیند پسته ی بی زبون از دستم افتاد و غلطی خورد و مستقیم رفت تو جوب آب ؟؟؟!!! و من حالی داشتم که هیچ نویسنده ای هرگز نمی تونه اونو تو صفحه پندار خواننده ترسیم کنه . من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود .؟؟؟!!!

پسته جونم رفت و من ماندم و هزار افسوس ...... البته نا گفته نمونه به جون خودم اگه اون مرد روستایی اونجا ناایستاده بود شده تا آخر لوله ی فاضلاب هم برم می  رفتم و عزیز دلمو نجات می دادم و می خوردمش ( پسته ) .... فقط خواستم کلاسم پیش یارو روستایی پایین نیاد ( آخه نه اینکه من خیلی مغرورم ! گفتم بذار یارو فکر کنه ما هر روز پسته می خوریم ؟؟؟!!)  ... یاد و خاطره اون نیم کیلو آجیل تا ماه ها در جیب من ماندگار ماند ( منظورم اینکه تا یه مدت مدید پوست بادام - تخمه و فندق رو توی جیبم نگه داشته بودم  و هر وقت یه روستایی یا روستازاده یا احمق ( البته گلاب به روتون - روف به دیفال ) می دیدم یکی دوتا از پوست های اونو بیرون می آوردم

تا جلوی دهنم می بردم کمی آب دهن میزدم تا تازه شه و بعد جلوی یارو می انداختم زمین ( یعنی ما همیشه آجیل می خوریم داداش ) ) . ...

خلاصه چه درد سرتون بدم امشب که دوباره برای برگزاری هر چه باشکوه تره  مراسم به به چه قشنگه رفته بودم خیابون که البته این مراسم رو تا دم تحویل سال هم ادامه میدم یاد خاطره ی دیروز افتادم و با خود عهد کردم من همچنان این مراسم دیر و کهن فقرا را ( به به چه قشنگه ) اجرا خواهم کرد و شاید اگر پولی پیدا کردم ( البته با همیاری و مساعدت دوستان یعنی به طور گروهی ) باز هم در شب عید نیم کیلو خواهیم خرید و تا پایان اردیبهشت پوست آنرا نگه خواهیم داشت !!!!!!!!!!!!@##$%^

چهارشنبه سوری - بعد شب عید و بعدشم روز عیدتون که مصادف با اول نوروزه مبارک باشه

نوشته : حاج خانوم

+ نوشته شده توسط حاجي در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 11:48 بعد از ظهر |

به نام اوس کریم

ببین نامردی اگه همه اش رو نخونی و رد شی

1- سعدی سروده است : سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز - مرده آن است که نامش به نکویی نبرند و من می سرایم : سعدی جون مرد نکونام بمیرد حتماً

اون هم نه به مرگ طبیعی شنیدی میگن :

شهید محمود احمدی نژاد - ما ایرانیا آینده نگریم داداش

2- نام ترانه خودکشی - خواننده : محسن چاوشی

از اون بالا نگاه کردم - یکی منو صدا میزد - یکی می گفت بپر پایین - یکی تو قلبم جا میزد - وقتی تموم کردم اینکار - شهامت دل بریدن - خط کشیدن دور همه - به حس پرواز رسیدن .....

و پایان غم انگیز ماجرا اینکه خواننده خودکشی می کند .

و این ترانه رو بعد از مرگش خوانده و با آلبومی تحت خودکشی به بازار عرضه می کند .

زبان من قاصر است فقط می تونم بگم : شهیدان زنده اند الله اکبر ............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟//

3- نام ترانه : قهرمانان ایران

یادم می یاد وقتی ایران رفت جام جهانی پسر عمم تو جشن خیابونی دست یه سرهنگ منطقه رو گرفت و گفت : سرهنگ باید برقصه

این خاطره رو برای این گفتم که چند وقت بعدش دیدم سرهنگ اندی و سرهنگ پاسدار لیلا فروهر و سردار سرلشکر داریوش که خیلی هوای ایران رو دارن !!؟؟؟؟

داشتن به افتخار فوتبالیستها ایرانی که رفتن جام جهانی می رقصید ن و می خوندن :

قهرمانان وطن افتخار ملتن - گل میکارن گل میزنن .................

حالا من نمی دونم شما خودتون قضاوت کنید !!؟؟

4- تن آدمی ................

همه تون این بیت از شعر رو شنیدید و لی همتون غلط می خونید چون موقعی که سعدی این شعر رو داشت می سرود احتمالاً هنوز علایم اختراع نشده بود .

من صورت درست شعر رو براتون می نویسم - درستش اینه :

تن آدمی شریف است به جان آدمیت ؟؟!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه !!!!!!!!!! همین لباس زیباست نشان آدمیت

سعدی در آخر یادش رفته که بگه تن آدمی شریف است به پول آدمیت - به لباس آدمیت - به طلای آدمیت - به ریش پروفسوری آدمیت - به ژل موی آدمیت - به ماشین

آخرین سیستم آدمیت - به جیب پرپول آدمیت و ووو ..............

و در جای دیگر میگه : بنی آد م اعضای یکدیگرند و من شرط می بندم آن موقع پاورقی هم اختراع نشده بود تا سعدی بنویسد که در آفرینش هر کسی برای خودش آفریده شده یعنی

خود تو با من چی کار داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

5- داریوش می خواند :

دوباره می سازمت وطن - اگر چه با خشت جان خویش

گوشتو بیار جلو !!!!!!!! اینو اون خواننده ای خونده که تو عهد ماموت جونش رو برداشت و از وطنش ( ایران ) در رفت

حالا میخواد از دور ایران رو آباد کنه - اینو میگن آبادی الکترونیکی از راه دور

6- و شاعری می فرماید : ناله مرغ اسیر این همه بهر ...........

گلاب به روتون روم به دیفار ناله مرغ اسیر این همه بهر شکم است اگر شکمش پر باشد ناله نمی کنه که هیچ اگه کلاغم باشه آواز بلبلی سر میده

هر چند تو دنیا خری پیدا نمیشه که کلاغ تو قفس نگه داره و صبح ها با صدای قارقار اون از خواب بیدار بشه

7- و اندی نوا سر میدهد ( مصداق کلام : آواز خر در چمن خوش است ... و صدای اندی در لس آنجلوس ) ...

نامه هاتو من تا سحر خوندم - سر به روی نامه هات خواب تو رو دیدم - می نویسی جان مادر من چه کم دارم - تا تو را دارم - مادر من چه غم دارم

اینو اون آقای سرهنگ تمام اندی که ذکرش خیرش رفته خونده واسه مامان جونش

اینو در گوشی بگم اندی نشنوه - وقتی اندی داشت از ایران فرار می کرد مامانش جلوش رو گرفت و گفت : اگه بری شیرم رو حلالت نمی کنم !!!!

اندی : یه نگاه غضبناک به مادره انداخت و گفت منظورت اون شیر خشک هاست ؟؟؟!!! پام که رسید به آمریکا پولش رو واست می فرستم

شواهد نشون میده اندی هنوز پول رو واسه مادرش نفرستاده در ضمن یه حرف در گوشیه دیگه :

خودم از اداره پست تحقیق کردم تا به امروز مادر اندی هیچ پیام یا یادداشت یا تلگراف - تلفن گرام - پی ام - ایمیل برای اندی نفرستاده

منبع هم موسخ است - بخونید ولی پیش کسی نگید بذارید اندی فکر کنه ایرانیا نمی دونن مادر اندی اونو آق کرده

8 - و اما کلام آخر آبحی ها - داداش ها - مامانا - باباها :

لال شوم - کور شوم - کر شوم / لیک محال است که من خر شوم

تا زنده ام می نویسم تا درس عبرتی باشد برای آنان که فکر می کنند ما مغز خر گاز گرفتیم . ///

و باز نوشته شده توسط حاج خانوم

+ نوشته شده توسط حاجي در جمعه نوزدهم اسفند 1384 و ساعت 11:23 بعد از ظهر |

يادم مي ياد اولين كسي كه به من هك يا داد سه سال طول كشيد كه به من ياد بده آدم هر سايتي رو نباد هك كنه . حالا چرا ؟؟!!!!!!؟؟؟؟ .

استاد هك بنده در عين حالي كه به من هك ياد داد سايت يه خدا از بي خبر رو ديفيس كرد و اين باعث شد كه استاد بيچاره و معصوم بنده به جرم تجاوز به حريم شخصي سايت آن از خدا بي خبر به پرداخت جريمه نقدي آن هم از نوع دلار محكوم شد . دوباره بعد از يه مدت افسردگي كامل ( به خاطر پرداخت جريمه نقدي $ ) سايت دوم رو براي آموزش به من هك كرد و با زبان بي زباني و به صورت غير مستقيم به من ياد داد كه اين سايت از اون سايت خدا بي خبرتره چون اينبار استادم به مدت 6 ماه و يك روز رفت تا آب خنك بخوره و از پدرش هم جريمه نقدي گرفتن البته پدرش بخاطر پدر هكر بودن اين جريمه رو پرداخت كرد . تازه آب خنك زندان خون استادم پايين اومده بود كه سايت سوم رو جهت آموزش (  اون هم چه آموزشي ) ديفيس نمود !!!!  تا اينجا صبر كن بقيه ... البته حالا من سالهاي مديدي است كه هكر هستم و تقريباً سه ساله واكر شدم ( كهنه كار شدم ) و الان ديگه دارم يواش يواش چول و پلاسم رو جمع مي كنم ( بازنشستگيم داره تاييد ميشه ) و از مقام والاي هكر و ديفيسري دارم ميذارم كنار ولي هنوز استاد بيچاره من در زندان داره همچنان آب خنك ميخوره ( بخاطر سايت سومي كه ...) و من هر هفته با يك كيلو موز ( واي خدا ... ) كه حاصل دسترنج خودم ( يعني تيغيدن آي اس پي ها ) است به ديدار ولي نعمت خودم كه اين كارها رو به من ياد داده مي شتابم . حالا هر وقت استادم توي هر ملاقات  به من ميگه : يادت باشه عزيزم كه من به چه قميتي هك رو به تو ياد دادم ..... !!!! .

و ... هر داستاني يه نتيجه عبرت آموز داره و نتيجه اخلاقي اين داستان اينكه :‌عزيزان من آدم هر سايتي  رو نباد هك كنه خصوصاً اگه اون سايت داراي سه رنگ سبز – سفيد  - سرخ باشه ( يعني ايراني ) .

گذشته از همه اينها امروز بعد از سالها هر وقت ميخوام سايتي رو هك ( ديفيس – تراين ) كنم حرف استادم مثل آواز بلبل توي قفس تو گوشم مي پيچه كه بهم ميگه : بچه يادت نره كه من به چه قيمتي هك رو به تو ياد دادم .

نوشته شده توسط  : حاج خانم

+ نوشته شده توسط حاجي در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 و ساعت 2:44 بعد از ظهر |

هنوز قله آتشفشانيم بانو

هنوز مرد جنونم روانيم بانو

دوباره دم مزن از عشق ـاين دروغ وسيع ـ

نمك مپاش به زخم نهانيم بانو

دلم هر آيينه در معرض خرابيهاست

شبيه دهگده باستانيم بانو !

مرا كه تپه خاكسترين اندوهم

به بادها بده تا مي توانيم بانو

در ازدحام مه آلود كوچه ها گم شد

تمام خاطره هاي جوانيم بانو

كجاست مرحم زخمي كه سخت مي ترسيد ؟

بگو كه زخمي اين زندگانيم بانو !

دوباره مه آلوده شد آسمان رويايم

گذشت فرصت رنگين كمانيم بانو

تو هيچ خاطره اي خوش ز من نخواهي داشت

مني كه حادثه اي نا گهانيم بانو

در اين غزل تب عصيان من خلاصه نشد

هنوز قله آتشفشانيم بانو !!!

 

 

+ نوشته شده توسط حاجي در شنبه سیزدهم اسفند 1384 و ساعت 2:12 بعد از ظهر |

ما ايرنيا با اصل و ريشه هستيم و اصلا قبل اينكه اين بوش و صداش و خودش بوجود بيان ما دنبال انرژي هسته اي بوديم! ميكي نه؟ بيجا ميكني ميگي نه :D مدركشو دارم!

چي؟ مدرك رو كنم؟ باشه پس بخون!

ما از همون گذشته هاي دور انرژي هسته اي رو حق مسلم خودمون ميدونستيم و البته پدر بزرگانه ما بيش از ما به اين موضوع بها ميدادن اگه ما يروز ميريم شعار ميديم اونا اين شعار رو سر لوحه زندگيشون كرده بودن و در همه جا و همه وقت اين شعار رو سر ميدادن! حتي دست به آب !

آره شما امروزه ديگه اينشعارهاي باستاني رو استفاده نميكنيد شعاري پر محتوا و رومز و راز كه اجداده ما براي حمايت از انرژي هسته اي در مستراح ها به سر ميدادن!

EHHMM

بله شعار EHHMM تا حالا اصلا ميدونستي اين EHHMM يعني چي؟

اين EHHMM كه به وفور در موال ها استفاده ميشه مخفف جمله زيره :

Energye Hasteyi Haghe Mosalame Mast

آري! افسوس كه قدر اجداد با فكرمان را نميدانيم!

منبع - دست به آب

+ نوشته شده توسط حاجي در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 0:43 قبل از ظهر |

دوستي كه نه بهتر بگويم آشنايي مي گفت عشق اين دروغ وسيع .......!

آشنا ي من دوست من نيست ! او دوستي را سختر از اداي دوستت دارم مي انگارد.

او دردكشيده است شايد او شلاق نقابها ي بر چهره  را خورده است.

او عشق را مي شناسد ؛ دوست داشتن را ؛ باران؛ دريا و غم غروب را...................

خوب هم .....................اما............

به گمانم او كوچه احساس را خوب بلد است اما انگارته كوچه او بن بست است .

آيا بن بست پايان عشق است ؟

ديروز به گمانم رسيد نه چنين نيست !

كه عشق پايان بن بست است.

براي كسي كه مرا تنها گذاشت و رفت ...........

 

+ نوشته شده توسط حاجي در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 0:11 قبل از ظهر |

1) دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو ، بلکه به خاطر شخصيتي که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم
2) هيچکس لياقت اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين لياقتي دارد باعث اشک ريختن تو نميشود
3 ) اگر کسي تو را آنطور که ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست که تو را با تمام وجود دوست ندارد
4 ) دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد و قلب تو را لمس کند
5 ) بدترين شکل دلتنگي براي کسي آن است که در کنار او باشي و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد
6 ) هرگز لبخند را ترک نکن ، حتي وقتي ناراحتي چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود.
7 ) تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي
 8 ) هرگز وقتت را با کسي که حاظر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران نه شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياري افراد نا مناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شکر گذار باشي
9 ) به چيزي که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

10 ) هميشه افرادي هستند که تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسي که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکني

11 ) خود را به فرد بهتري تبديل کن و مطمئن باش که خود را ميشناسي قبل از آنکه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد
12 ) زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد که
انتظارش را نداري

 

 

+ نوشته شده توسط حاجي در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 0:39 قبل از ظهر |

توي جاده داشتيم ميرفتيم چشمم پشت سر هم به تابلو هاي راهنمايي و رانندگي مي افتاد. و چيزي كه بيشتر از همه توي جاده ها وجود داره تابلوي حداكثر سرعت مجاز هست
بعد از كلي فكر كردن روي مفهوم و محتويات اين تابلو ها يك نتيجه كلي بدست امد!
بيش از 99٪ ملت هميشه در صحنه گوساله اي بيش نيستند!
اين تابلوها داري يك شكل مدور دايرهاي هستند و محتوي 2 عدد! يكي به انگليسي و ديگري به زبان شيرين فارسي!
خوب سوال مطرح شده اينه كه نقش نوشته فارسي اينجا چيه؟
گيريم من در نقش يك گوساله كه قادر به درك اعداد اينگليسي نيستم! خوب محتويات تابلو رو با استفاده از نوشته فارسي درك ميكنم اما اينجا يك مشكل باقي ميمونه! من به عنوان يك گوساله كه نميتونه اينگليسي بفهمه درك كردم كه حداكثر سرعت مجاز 90 هست اما حالا سرعت سنج ماشين كه فقط انگليسي داره؟! حالا چه خاكي به سرم بريزم؟!
و از اين مسئله 1 نتيجه حاصل ميشه با توجه به اينكه در كل جاده جز يك ژيان كسي زيره 90 سرعت نميرفت پس تعداد گوساله ها در جامعه ما بسيار زياده

 

+ نوشته شده توسط حاجي در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 1:6 بعد از ظهر |

بعد از اين همه مدت قيف كرديم كه بنويسيم البته تو اين مدتم مصمم بودم كه قيف كنم اما … بماند
خدائيش هيچيه من به آدميزادنميخوره!
بعد از گذروندن دوره هاي سخت ، فشرده و طاقت فرسا آموزش رانندگي اومدم امتحان بديم
امتحانمونم به آدم نميمونه اخه! 4 نفر سوار شديم تو ماشين!
1- يك پسر كه از روستا اومده بود!
2- يك معلول كه يك پا داشت
3- يك با كلاس با ريش پرفوسوري و كيف سامسونت!
4- حاجيت
سوار ماشين در معيت افسر گرام پسر روستايي نشست و بدونه اينكه ترمز دست بخوابونه راه ميخواست بيفته كه خوب نتيجه معلومه!
نوبت مهندس رسيد! اقا ما گفتيم ايول اين حتما قبوله ديگه! نشست پشت فرمون قيج استارت زد! اونم وقتي كه ماشين روشنه!!! خوب شايد هول كرده بچمون! نخر گاوتر از اين حرفاس دوباره هم استارت زد!! دفعه سوم كه استارت زد افسر گفت عزيزم ماشين روشنه! شما وقتي تفاوت ماشين روشن و خاموش و فهميدي بيا امتحان بده!
نوبت رسيد به مستر معلول! افسر بهش گفت شما اگه ماشين رو راه بندازي قبولي اما چه بگويم ….
همه رد شدن من هم با اعتماد به نفس بالا از نتايج بدست آمده در مورد نفرات قبلي نشستم كنار افسر عزيز و ………….. :-”
اينجوري بود كه نفر آخر فقط اونروز قبول شد :d
بعد از گذشت 40 روز يكي مارو با صداي زنگ در بيدار كرد و حاجي پستچي بود! گفت 2 تا پاكت داري گواهينامه! يكي فك كنم ماشين يكي موتور
مارو ميگي مارس شديم! ايول راهنمايي رانندگي فهميدن رانندگي خداست جفتشو با يك امتحان دادن :d
اقا پاكتها رو باز كرديم ديديم جفتش گواهينامه ماشين
و در حال حاضر حاجيت 2 تا گواهينامه داره توپز
البته اين كاوه هم شبيه آدم نيست ! مردك با دنده 1 رفته پارك دوبل كرده! افسر كفش بريده! آخه من موندم كسي با دنده 1 دنده عقب ميره آخههههههههههههه

يه مدت دست به قلم نبودم گند شد اين قسمت .................     .  

 

+ نوشته شده توسط حاجي در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 1:38 قبل از ظهر |

لعنت به معده اي كه بيجا كار كند

نه اينكه خودم كم معكوسم همه رفيقامم همينجوريان يارو رفيق ما يك ماشين ميگيره و واسه اينكه قسط و قرضاش رديف بشه مجبور ميشه با ماشين مسافر كشي كنه يه روز اين كله پوك داشته ميومده يه خانواده دست تكون ميدن
مستقيم مستقيم
كككككككككككگگگگگگگگگ(صداي ترمز ماشين ) خلاصه مسافرارو سوار ميكنه و راه ميوفته هويجور كه داشته ميومده نهار مادر جان كه آش رشته بوده تاثير جادوئي خودش رو ميكنه و گردبادي در معده اين بيچاره راه ميندازه
با هزاران فشار خودشو هرجور شده كنترل ميكنه تا حاجي ميگه
حاجي‌: آقا مرسي پياده ميشيم
اينم از خدا خواسته ميزنه رو ترمز و حاجي با احد و ايال پياده ميشن
آقا راه ميوفته و بالاخره همراه با اوازي دلنواز خودشو از زير اون همه فشار متحمله به معده گرامي خلاص ميكنه هويجور كه معده ايشون در حال انجام اعمال موزون بوده ناگهان يك صداي نازك بگوش ميرسه
اقا ببخشين همينجا پياده ميشم
حالا اينو ميگي ميزنه رو ترمز سرشو ميزاره رو فرمون
برو پايين خانوم برو پايين پولم نميخواد بدي فقط برو
نگو همون موقع كه حاجي در حال پياده شدن بوده يه دختر سوار ميشه اين خپلم نميفهمه
خلاصه نتيجه اخلاقي اينكه هميشه با دقت توي ماشينتونو نگاه كنين
يك سواليه چند وقت ذهنمو آزار ميده
اول سوهان (ابزار سوهان) بوده يا اول سوهان (سوهان خوردني) بعدش چي شده كه اون يكي شده سوهان؟‌

 

+ نوشته شده توسط حاجي در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 3:9 قبل از ظهر |

واي خدا اگه فيل اينقدر كه من تب دارم تب داشت از پا در ميومد! الان ديگه زدم تو توهم!
اما چون تفلدمه گفتم به وبلاگ يه حالي بديم
ماشين رو برده بودم تعويض روغن هويجوري به فكر وبلاگ افتادم گفتم نظر تعويض روغني رو نصبت به دوست دختر جويا بشم :
مجتبي: ميگم دوست دخترم داري؟
طرف: چه چه؟
مجتبي:
د و س ت د خ ت ر 
 

طرف : ها پس چي!
مجتبي:چه جورياست؟
طرف: ببين عزيزم واست يك مثال ميزنم كه خوب جا بيفته!
مجتبي : مرسي : X
طرف : فرض كن تو يك ماشيني! ماشين واسه اينكه سرحال باشه و نرم كار كنه و قاط نزنه نياز به چي داره؟ روغن!
اره عزيزم روغن ميريزي كه نفس ماشين راست بشه! خوب هرچي روغن باحالتر مرغوبتر باشه ماشين مدت بيشتري سرحال ميمونه! اما با تمام اين احوال عزيزم بهران تكتاز هم كه بريزي 20 هزارتا كه باهاش بري بايد عوضش كني ! ميشه 5 تومن
مجتبي : جان؟!
طرف : عزيزم تعويض روغن رو ميگم
مجتبي : آهان!
وقتي داشتم ميومدم بيرون با خودم فكر كردم اين تعويض روغني ها هم استدلالي دارنها! واسه خودشون فيلسوفي هستن!

1 ساعته اينجا دارم از بو خفه ميشم تازه فهميدم ماله جورابامه :-&
ديگه حالم خيلي بد شده! از توهم هم داره رد ميشه! شاد باشيد

 

+ نوشته شده توسط حاجي در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM